اخیرا اتفاقات خوب خارجی زیادی برام افتاده، ولی یه جوری از تو اصلا حالم خوب نیس. شبا قبل اینکه بخوابم 20 دقیقه نیم ساعت دراز می کشم گریه می کنم. اصلا نمی دونم واسه چی؟ چی شده مگه؟ همین جوری دلم پره
البته یه چیزی هست که حتی به نظر خودمم خیلی احمقانه س. ولی وقتی هیچ مشکل دیگه ای ندارم حتما مال اونه دیگه: از وقتی داداشم اومده حس می کنم مامانم اصلا من و دوست نداره! خیییییییییییییییلییییییییییییییی مسسسسخخخخخرهههههههه سسسسستتتتتتت
آخه من کی با مامانم خوب بودم که الان بخوام باشم؟ صبح تا شب یا بیرونم یا نشستم پشت سیستم دارم کارامو می کنم، فقط سر غذا همدیگه رو می بینیم و کل مکالمه ی 24 ساعتمون شاید 20 تا کلمه نشه . ولی...
کاش یه نفر بود بهم محبت کنه، یا مثلا یه نفر بود که می تونستم دستاشو بگیرم همین جور گریه کنم و حرف بزنم. مثلا خواهرم
یه چیزی رو قلبم سنگینی می کنه. شاید با یه دعوای اساسی با مامانم هم حالم بهتر شه. دوست دارم حرف بزنم...
فرید هم دیگه بهم تلفن نمی کنه. سر یه لج و لجبازی احمقانه. قهر نیستیم، چت هست (البته بدون voice)، ایمیل هست، ولی دلم می خواد صداشو بشنوم، گرچه حرفی واسه گفتن نداریم...
پ ن: ای آقای چشم سبز جذاب جدی که اون شب منو تا خونه رسوندی، متشکرم که اینقدر با شخصیت بودی که وقتی فهمیدی من نامزد دارم ازم شماره نخواستی، چون امکان نداشت بهت ندم...