Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387 ساعت 00:55 AM

یه جایی یه جمله از ویکتور هوگو خوندم

آدما در دو حالت همدیگه رو ترک می کنن:

 ۱.حس کنن یکی دوستشون نداره

۲. حس کنن یکی خیلی دوستشون داره

 

پ ن: گاهی حس میکنم مورد دوم داره درباره من درست از آب در میاد...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387 ساعت 00:33 AM

ای لعنت به من و این اعتماد به نفس خرکیم

 

(حالا گور مرگت بشین تا صبح جون بکن چشماتو کور کن تا دیگه در زمان نا مناسب زر اضافه نزنی. آره٬ تا جونتم در آد <اینا رو با خود خرم بودم>)

 

پ ن: یه سوال فنی واسه خودم پیش اومده. من به کی رفتم که این جوری شدم؟؟؟ خدائیش مامان و بابام که سالمن٬ آخه پس چرا؟؟؟؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387 ساعت 11:01 PM

وقتی دلم می شکنه، یا وقتی به شدت از کسی می رنجم، دست چپم تیر میکشه. بی اختیار دستم و مشت میکنم و فشار میدم...

 

 

پ ن: انگشتام بدجوری درد گرفتن...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 8 خرداد ماه سال 1387 ساعت 10:58 AM

چرا من نمی تونم تصمیم بگیرم که به صورت مداوم بنویسم! نتیجه ی این عدم تصمیم گیری اینه که الان بیام اینجا و بخوام اتفاقات مهمی که تا حالا افتاده رو بنویسم ولی هیچی از جزئیاتش یادم نیاد. بعد من هی به مخم فشار بیارم، هی فشار بیارم، هی...

آخرشم مخم قطع نخاع شه مثل الان!

خب... ما اسباب کشی کردیم و من خونه و محله ی جدیدمون و دوست دارم

ما...

ما......

(ما دیگه چیکار کردیم؟!)

همین دیگه، همین کارو کردیم

آها یه کار دیگه هم کردیم...

آخرین مهمانان نوروزی!!! یعنی خواهرم اینا رو هم بالاخره تونستیم دیپورت کنیم به کشور متبوعشون. آخ که آرامش خونه چقدر می چسبه. مخصوصا وقتی اتاقت اینقدر بزرگ باشه که بتونی توش غلت بزنی.

(تو خونه ی قبلی با توجه به تراکم خرت و پرتای موجود فقط می تونستم تو اتاقم چمباتمه بزنم، ولی حالا...

خدایا متشکرم...)

پ ن 1: کارت اینترنت 30 ساعته م که من فقط 10 ساعتشو استفاده کرده بودم گم شده و من ویندوز و عوض کردم و کارتم پیدا نمیشه و من چقدر بدبختم

پ ن 2: با تشکر از دوستان مهربان که وقت گذاشتن و در مورد سن و سال بنده گمانه زنی کردن و نیز با تشکر ویجه! از Hectorist عزیز که گفتن من 12 سالمه و همانا این از فحش خواهر مادر هم بدتر بود، باید بگم من متولد 68 می باشم (که صد سال زنده باشم البته). 24 اردیبهشتی هم که گذشت تولدم بود که در این زمینه خاک بر سر فرید که حافظه ش 8 بیت بیشتر نیست و تولدم یادش نبود. منم فعلا به روش نیوردم تا بعدا با هم تسویه کنیم...

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 00:46 AM

انگار قرار نیست من عروسی کنم!

آیا فرید راست میگه؟

آیا می خواد ببینه من چی میگم؟

آیا من تا بهار سال آینده عروسی نخواهم کرد؟

آیا من سر کارم؟!

 

 

خیلی وقت پیشا نویسنده ی وبلاگ بید مجنون گفت آرزوهای محالتو بگو

فعلا تنها آرزوی محالم اینه که فرید به زودی پیداش بشه!

یه دونه از این ساعتای برنارد هم داشتم خیلی خوب بود. چون همیشه وسط هر کاری دلم می خواد چند ساعت بخوابم!

 

 پ ن 1: ساعت برنارد همون ساعتیه که برنارد داشت و می تونست باهاش زمان و متوقف کنه

پ ن 2: آیا چی میشه اگه فریدم همین چند روز دیگه پیداش بشه؟ مردم از دلتنگی...

پ ن 3: من هنوزم نا امید نشدم. من، انگشترمو، پیدا میکنم!

پ ن 4: یه سوال فنی: فکر میکنین من چند سالمه؟!!!

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 11:17 AM

مراسم خواهر شوهر جان نیز به خوبی و خوشی تموم شد و انگشتر نازنین ما هم پیدا نشد. فدای سرم مگه نه؟

آخ بگم از آقای داماد و عروس جون. خواهر شوهرم خودش خوشگل بود، آرایشگاه خوبی هم برده بودنش مثل ماه شده بود. یعنی خیلی خوشگل هااااااااااا... (که آخرشم با وجود اون همه دود و دم و اسپند چشم خورد)

ولی این داماده رو انگار از تو جوق آب پیداش کرده بودن. من نمیدونم اینا به چه امیدی دختراشونو میدن به این آدما. هی یه نگاه به داماده مینداختم، یه دستی به آسمون بلند می کردم و مراتب سپاسگذاری خودمو از خداوند متعال به جا می آوردم. بعددوباره یه نگاه به داماد، یه نگاه به آسمون و یه نگاه به ....

خلاصه که این جوری و اینا. حتی وضعیت این داماده طوری بود که من به خودم نهیب زدم حیف دختره نبود؟ می مردی یه قدمی واسه داداشت ور میداشتی؟ ولی بعدش که دیدم خود خواهر شوهره چقدر شنگوله یه ذره خیالم راحت شد. ایشا ا.. که خوشبخت بشن دیگه. چی بگم...

حالا فرید چقدر بدش میاد از دامادشون! نیست این خواهرشم خیلی دوست داشت، احتمالا پسره رو ببینه اول یکی محکم میزنه تو گوشش

 

پ ن 1: بگم خواهر شوهرم چه جوری چشم خورد؟ آخر مراسم یه دونه از این چیزای آتیش بازی و اینا دادن دستش، این طفلی هم نمیدونم چطوری شده خواسته پرتش کنه افتاده رو خودش و کلی از تورای لباسش و شنلش سوخت. دستشم خیلی بدجور سوخت. الان تا مچ دستش باند پیچیه. بمیرم براش. باز خدا رو شکر کلاهش بود و چیزی رو صورتش نیفتاد، وگرنه....

پ ن 2: آقامون اخیرا خیلی احساساتی شده. کاش احساسات بهش غلبه کنه همین روزا پیداش شه (عمرا!)

پ ن 3: ما هم تا حدودی تو مجلس درخشیدیما. تا کور شود چشم خواستگارای سابق!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo